تبليغاتX
سخته ولی میشه


















سخته ولی میشه

به من بفهمون کجای سرنوشتم دارم میرم جهنم یا راهی بهشتم

هوا ابری بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه.

+نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت20:7توسط یلدا | |

یه شب خوب تو آسمون

یه ستاره چشمک زنون

خندید و گفت کنارتم

تا آخرش تا پای جون

ستاره قشنگی بود

آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق منو

منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید

عشق من و ستاره جون

ماهه اومد ستاره رو

دزدید و برد نامهربون

ستاره رفت با رفتنش

منم شدم بی همزبون

حالا شبا به یاد اون

چشم میدوزم به آسمون

+نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت13:45توسط یلدا | |

امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد یا باید خانه مان را عوض کنم یا پستچی را ... تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟

+نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت15:57توسط یلدا | |

دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.


 
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه:
 
خب احمد آقا ، صغرا خانم!
 
“خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”
 
 
با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:
 
«خداحافظ»
 
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده:
 
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
 
حالا اومدن دم در:
 
” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.
 
“خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”
 
توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
 
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:
 
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ  “
 
راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
 
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
 
“خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
 
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟
 


تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:
 
“صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!”
 


 
 
 
اتفاقا بی شباهت نیست به تبریک عید گفتنامون ! 10 روز مونده به عید شروع کردیم به تبریک گفتن و حالا صد بار تا ماه اردیبهشت به هم تبریک میگیم.

+نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت20:40توسط یلدا | |

بيچاره ترين انسان در دنيا، فرد بينايي است كه فاقد يك چشم انداز آرماني است.

هلن كلر


نگرش، حالتي ذهني و دروني است.

چه بسا كسي كه نگرش نادرست دارد مرتكب كارهاي غير اخلاقي و غير قانوني نشود

اما نگرش نادرست او سبب از هم پاشاندن تيمي خواهد شد كه در آن عضويت دارد.

جان ماكسول



آنچه كسي را برنده مي كند، توانايي ذاتي، استعداد و يا ضريب هوشي او نيست.

ابزار برنده، نگرش شماست نه استعدادتان؛ نگرش معيار كاميابي است.

دنيس ويتلي

+نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت16:48توسط یلدا | |

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می‌کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می‌داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی‌ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی‌تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می‌بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می‌کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه‌ای خالی می‌اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می‌شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می‌شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت‌و‌گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آن‌ها را از کیسه بیرون بیاورد.
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه‌های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه‌ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می‌شود سنگریزه‌ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه‌ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله‌گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه‌ای که ۱۰۰ درصد به نفع آن‌ها بود.
۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی‌کنیم.
۳ـ هفته شما می‌تواند سرشار از افکار و ایده‌های مثبت و تصمیم‌های عاقلانه باشد.

+نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت19:22توسط یلدا | |

شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرق‌ها فرياد مي‌زنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين‌جوري نمي‌فهمند كجا را نگاه مي‌كني
بماند كه مي‌داني آنهايي كه فرياد مي‌زنند
جايي را نگاه نمي‌كنند.

+نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت16:20توسط یلدا | |

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از
آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در
کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک

+نوشته شده در شنبه 13 فروردین1390ساعت20:39توسط یلدا | |

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

+نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت2:5توسط یلدا | |

به چه می خندی تو ؟

 به مفهوم غم انگیزجدایی ؟

 به شکست دل من یابه پیروزی خویش؟

 به نگاهم که چه مستانه توراباورکرد؟

یابه افسونگری چشمانت که مراسوخت وخاکسترکرد؟

 به چه می خندی تو؟

 به دل ساده من که دگرتابه ابدنیزبه فکرخود نیست؟

 خنده داراست ... بخند

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت22:40توسط یلدا | |